رهام ، پسر دوست داشتنی من

خوش اومديد...

روزهای من...

          سلام به رهام عزیزم.واقعا از این تاخیرزیاد برای ثبت پست جدید معذرت میخوام.آخه هم دوربین نداشتم هم اینترنت نداشتم هم درگیر زندگی وشما دوتا فسقلیای شیطون.چندروزه سرمای بدی خوردی دکترم بردمت اماخوب نمیشی!باز پاییزوزمستون رسیدنو منم هرروز راهی بیمارستانها.پارسالم کل زمستون سرماخورده بودی گلم.آخه ازاونجایی که خونمون دیوار به دیوارخونه عزیزجون هستش شماها همش میخواین برین اونطرف.منم که به هیچ وجه نمیتونم جلوتونو بگیرم.توهمین مسیرکمم که بادبهتون بخوره برای سرماخوردگی کافیه.حالا گرچه دیگه زیاددیگه تواین خونمون نباشیم چون چندوقت پیش خونمونو فروختیم وقصدخریدیه خونه ی بزرگتردریه جای بهترو داشتیم که بابایی یه ...
27 آبان 1392

مسافرت به بم وجشن تولد...

سلام به پسر نازم،قبل از هر چیز تولدتو بهت تبریک میگم گل مامان،ایشاا...١٢٠ساله بشی واز زندگیت لذت ببری و همیشه سالمو شاد باشی!امسال تولدت به احترام فوت آقاجون نتونستیم جشن بگیریم،روز پنجشنبه که تولدت بود باخاله آرزو اینا رفتیم بم خونه عمه مون سربزنیم،همونجا شب رفتیم بیرون یه کیک گرفتیمو اومدیم خونه ویه جشن کوچولو برات گرفتیم،ازاونجایی که عمه هم ٣تابچه داشتو تو وراحیل هم بودین حسابی خوش گذروندین وکیف کردین،قبل از جشن رفته بودی اتاق عسل دختر عمه،یه لباس که از بچگیش بود رو دیده بودیو اومدی بهم گفتی برات بپوشم،منم تنت کردم که خیلی ناز شدی ماشاا...،بعد یدفعه عسل رفت برات یه تور عروس هم آورد گذاشتیم سرت!وااای میخواستیم بخوریمت ماه شده بودی! خییلی ...
23 مهر 1392

تولدت مبارک...

خبر...خبر....                                   ساله شد..... امروز روز توست،روز میلادت! دنیا تبسم کرده امروز بایادت....             امروز بی شک آسمان آبی ترین آبیست چرخ فلک همچون دلم درگیر بی تابیست!! روز تولد تو*روز نگاه باران بر شوره زار تشنه*بر این دل بیابان روز تولد تو*گویی پر از خیال است یاس وکبوتروباد*در حیرت تو خواب است ...
17 مهر 1392

ماه مهر و اواخر دو سالگی

سلام به پسرگل مامان.ببخش منو که دیربه دیرمیام برات پست میذارم،آخه اصلا حالم خوب نیست!چندوقته افسردگی گرفتم،حوصله ی هیچیوندارم،از هیچی خوشحال نمیشم واینابرام خیلی سخته!خداروشکر تو زندگیمم هیچ مشکلی از هیچ لحاظی ندارم،اما نمیدونم چرا اینطوری شدم!ازتو،آبجیت راحیل وهمسرعزیزم یوسف جان میخوام منو ببخشین اگه حرفام،کارام ورفتارام باعث ناراحتیتون میشه.بخدا دست خودم نیست!نمیدونم چرااینطوری شدم،حالم خیلی بده!!!!!!بگذریم........... بلاخره مهرماهم اومد و مدارسم باز شدن انتظار راحیل جونم به پایان رسید!!بس که انتظار اول مهر رو میکشید!روز اول صبح زود قبل از همه مون پاشدبااینکه شب قبل همش نگران بود که دیر بیدار شه!لباسشو پوشید و خاله حنانه اومد دنب...
7 مهر 1392

روزهای رهام

سلام به گل پسرخودم،بابت دیر به دیر پست گذاشتنم معذرت میخوام گلم،بخدا اصلا وقت نمیکنم.بخصوص به شروع مدرسه ها هم نزدیکیم ومنم این چند روزا وسایل آبجی راحیلو آماده میکردم!خدارو شکر دیگه تموم شدن فقط لباسش آماده نیسته که اونم پارچه گرفتم دادم به خیاط براش بدوزه،امیدوارم خوب دربیاد.چون اصلا لباسای آماده رو دوست ندارم.راحیل جونم امسال میره کلاس دوم واسه خودش خانمی شده عزیزم.نمیدونم از اول مهر که اون میره مدرسه باتو چکار کنم!آخه روزا همش باهمین،هر جااون بره تو هم دنبالش راه میفتی،طرفای صبح که نمیذارم از خونه بیرون برید!شماهم دوتایی میشینیدپای تلویزیون وبرنامه های کودکو تماشامیکنید،طرفای عصر همش میرین خونه عزیز(مامان خودم)که دیواربه دیوا...
24 شهريور 1392

رهام عشق مامان!

سلام به شاه پسر خودم!معذرت میخوام این چند روز اصلا وقت نداشتم بیام برات بنویسم،آخه بد جور درگیر آماده کردن وسایل و لباس مدرسه ای برای آبجیت راحیل بودم!دختر گلمم امسال میره کلاس دوم!وسایل که برا اون میگرفتم تو بیشتر از اون خوشحال میشدیو ذوق میکردی!اینقده مهربونی که خدا میدونه،آبجی راحیلتو هم خیلییی دوست داری.هر چی از خوبیات بگم کم گفتم مامانی!از هر لحاظی که فکر کنی،آرومو عاقل هستی هیچوقت بهونه ی چیزیو نمیگیری مگه اینکه گرسنه باشی دیگه هیچی!ماشاا...خیلییی شکمو هستی و همش باید یه چیز تو دهنت باشه،به هیچ خوردنی دست رد نمیزنی چه خودم بهت بدم چه دیگران!همشم تو آشپز خونه دنبال خوردنی میگردی اگه شکمت سیر باشه دیگه اینقد پسر گلی هستی،اینقدآرومی که خ...
12 شهريور 1392

خاطرات تولد....

بنام خدا...... پسر عزيزم اين وبلاگو برات ساختم تا ازهمه ي خاطرات تولد و بچگيت بگم... از اونجايي كه خودم برادر نداشتم بچه ي اول خونواده هم بودم آرزوم اين بود وقتي ازدواج كردم بچه اولم پسر باشه تابتونم پدرو مادرمو خوشحال كنم.بچه ي اولم كه بدنيا اومددختربود.بازم خدارو شكر كردم كه سالمه و خدا ميدونه خيلي هم برامون عزيز شد.اسمشو راحيل گذاشتم... بعد از 6 سال باز باردار شدم بازم گفتم خدايا اول سالم باشه حالا چه دختر چه پسر...ولي تو دلم يه پسرو طلب ميكردم.7ماهه باردار بودم رفتم براي تعيين جنسيت سونوگرافي.نميدوني چقد استرس داشتم.وقتي دكتر گفت بچت پسره نميدوني چه حالي شدم!اصلا باورم نميشد.فكر كردم دارم خواب ...
12 شهريور 1392

رهام ولباس دخترونه...

سلام گل مامان.بازم اومدم واسه تو عزیزم بنویسم.خداروشکر دیگه هیچ مشکلی از طرف تو ندارم نه دیگه باید پوشکت کنم نه دیگه بهت شیر بدم از هر2مصیبت به هر سختی بود،راحت شدم رهام جون نمیدونم چرا اینقده دوست داری لباس دخترونه تنت کنیم؟؟!!فکر کنم خودتم میدونی خیلییی ناز و دلبر میشی! چند روز پیش خونه ی عزیز بودیم خاله ام از یزد اومده بودن اونجا.دخترش نازنین فاطمه یک ماه از تو بزرگتره.همش بهم اشاره میکردی لباس اونو تنت کنم!! ما هم بایه مکافاتی لباسای اونو در آوردیمو تن تو کردیم.واااای خیلی ناز شدی عشقم عین یه دختر شدی میخواستیم فقط بخوریمت نازنین فاطمه-رهام اینجادیگه نازنین گریه کردو لباسشو میخواست،...
30 مرداد 1392