رهام ، پسر دوست داشتنی من

glitters of welcome

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر 1392ساعت 10:23 توسط مامان |

 

 

 

 

 

سلام به رهام عزیزم.واقعا از این تاخیرزیاد برای ثبت پست جدید معذرت میخوام.آخه هم دوربین نداشتم هم اینترنت نداشتم هم درگیر زندگی وشما دوتا فسقلیای شیطون.چندروزه سرمای بدی خوردی دکترم بردمت اماخوب نمیشی!باز پاییزوزمستون رسیدنو منم هرروز راهی بیمارستانها.پارسالم کل زمستون سرماخورده بودی گلم.آخه ازاونجایی که خونمون دیوار به دیوارخونه عزیزجون هستش شماها همش میخواین برین اونطرف.منم که به هیچ وجه نمیتونم جلوتونو بگیرم.توهمین مسیرکمم که بادبهتون بخوره برای سرماخوردگی کافیه.حالا گرچه دیگه زیاددیگه تواین خونمون نباشیم چون چندوقت پیش خونمونو فروختیم وقصدخریدیه خونه ی بزرگتردریه جای بهترو داشتیم که بابایی یه تصمیم گرفت.خونه ی بابابزرگ که خدارحمتش کنه بین وارث بود وازاونجایی که دیگه خالی بودواستفاده ای نمیشد عموهاتصمیم به فروشش گرفتن.بابایی هم تصمیم گرفت که سهم همه رو بخره وخونه ی پدریشو که دراونجابزرگ شده وشاهد خاطرات زیادی دراون خونه بود،روبخره.عموهاوعمه ها هم موافقت کردنو بابایی هم قراره ازچندروز دیگه شروع به کارکنه ودستی سروروی خونه بکشه ویه کمی تغییرات بهش بده ویه کمی طرحهای جدیدتوش پیاده کنه.ایشاا...کاراکه تموم بشه به امیدخداشایدتایکی دوماه آینده جابجاشدیم.ازیه طرف خیلی خوشحالم.چون خونه ی بابابزرگی خیلی بزرگه میشه گفت ٣برابر خونه ایه که الان داریم وهم اینکه جاش خیلی خوبه ودر یکی ازبهترین نقاط شهره.ازیه طرفم غمگینم چون ازکنارمامانم جابجامیشمودیگه هروقت خواستم نمیتونم مامان بابامو وخواهراموببینم.واقعاخیلی بهشون انس پیدا کردمو بیشترساعات شبانه روز پیش هم بودیم والان که فکرشومیکنم که دیگه کنارم نباشن خیلی برام سخته.امیدوارم بتونم تحمل کنم.

خوب از تو بگم عزیز دلم که چندوقتیه خیلی شیطون شدی.دیگه اون رهام ساکت وآروم نیستی.همش دنبال خرابکاری هستی.حالا زیادم نه خرابکاریات قابل تحملند.بیشتر دوست داری فایل قرصارو بهت بدمو تو شروع میکنی همه رو باز کردن.این کارو خیلی دوست دای.وخیلی کارای دیگه.حرف زدنتم دیگه کامل شده ماشاا...والان دیگه همه ی حرفیومیتونی بگی.اونم بعضی وقتا واسه  خندوندن ما لهجه دارحرف میزنیو حرفاتو کش دارمیکنی ماهم که ازخنده میمیریم.به بابایی میگی بابایوسوف،به من میگی مامان جوون،به راحیلم میگم آباجی.درکل قشنگ همه چی میگی وباحرف زدنت خودتو پیش همه شیرین میکنی گلم.

اینجا داشتی با تلویزیون که درحال ورزش بود توهم ورزش میکردی،منم سریع اومدم ازت عکس گرفتم.

این عکساروهم روز عیدقربان که خونه ی بابابزرگ بودیم وبراشون قربونی میکردیم ازت گرفتم.چون صبح زودبودوهواهم خیلی سردبود پتودورت گرفتم.

این عکسارم چندروز پیش که به مراسم ختم دایی عزیزجون که در راوربود رفتیم ازت گرفتم!

این عکساتم این چند روزا که تو تاسوعا وعاشورابودیم ازت گرفتم.

اینم  یکی ازخرابکاریات...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392ساعت 22:29 توسط مامان | |

سلام به پسر نازم،قبل از هر چیز تولدتو بهت تبریک میگم گل مامان،ایشاا...١٢٠ساله بشی واز زندگیت لذت ببری و همیشه سالمو شاد باشی!امسال تولدت به احترام فوت آقاجون نتونستیم جشن بگیریم،روز پنجشنبه که تولدت بود باخاله آرزو اینا رفتیم بم خونه عمه مون سربزنیم،همونجا شب رفتیم بیرون یه کیک گرفتیمو اومدیم خونه ویه جشن کوچولو برات گرفتیم،ازاونجایی که عمه هم ٣تابچه داشتو تو وراحیل هم بودین حسابی خوش گذروندین وکیف کردین،قبل از جشن رفته بودی اتاق عسل دختر عمه،یه لباس که از بچگیش بود رو دیده بودیو اومدی بهم گفتی برات بپوشم،منم تنت کردم که خیلی ناز شدی ماشاا...،بعد یدفعه عسل رفت برات یه تور عروس هم آورد گذاشتیم سرت!وااای میخواستیم بخوریمت ماه شده بودی!ماچخییلی خوشحال بودیو همش میخندیدی،

علی،رهام،راحیل،عسل

بعد کیک رو که گذاشتیم همش نگات بهش بود!

اینجا هم باز نگات به کیکه!

 

هر کی ندونه فکرمیکنه عروس و دامادین ها!!!

 

 

الهی من قربون این ژستت برم عروسکم

اینجا هم علی و احد کنارت نشستن ودلبری میکننو تا یکیشونو انتخاب کنی!

توهم خوشحال ازاینکه اینهمه خاطرخواه داری دست میزدیو میخوندی!

اینم از کیک...

اینم آقا کیاراد جیگر خاله،اونموقع از موقع از خواب بیدار شده بود سرحال نبود!شماهم بس سروصدامیکردین،بیچاره هاجوواج مونده بود!!

همش میخواست تور سرتو بکشه!

خواستیم کیک بخوریم دیگه لباس عسلو در آوردم ولباس خودتو تنت کردم!تو هم باهام قهر کردی که چرا درش آوردم!

ازت که عکس مینداختم بهم اخم میکردی!

 

این عکسارم وقتی داشتیم از بم برمیگشتیم ازت گرفتم!تو ماشین خواب رفته بودی.

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر 1392ساعت 9:57 توسط مامان | |

خبر...خبر....            

Emoticon di Natale 16

                   

ساله شد.....


Emoticon di Natale 15

امروز روز توست،روز میلادت!

دنیا تبسم کرده امروز بایادت....             امروز بی شک آسمان آبی ترین آبیست

چرخ فلک همچون دلم درگیر بی تابیست!!

روز تولد تو*روز نگاه باران

بر شوره زار تشنه*بر این دل بیابان

روز تولد تو*گویی پر از خیال است

یاس وکبوتروباد*در حیرت تو خواب است

ني ني شكلك

تولدت هزاران بار مبارکهورا

ني ني شكلك

Emoticon di Natale 10

 

Emoticon di Natale 7

کارت پستال تولد

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست.تو آمدی وآسمان و زمین را برایم بهشت کردی...

تنها ستاره ی آسمان دلم،تولدت مبارک....ني ني شكلك

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر 1392ساعت 14:47 توسط مامان | |

سلام به پسرگل مامان.ببخش منو که دیربه دیرمیام برات پست میذارم،آخه اصلا حالم خوب نیست!چندوقته افسردگی گرفتم،حوصله ی هیچیوندارم،از هیچی خوشحال نمیشم واینابرام خیلی سخته!خداروشکر تو زندگیمم هیچ مشکلی از هیچ لحاظی ندارم،اما نمیدونم چرا اینطوری شدم!ازتو،آبجیت راحیل وهمسرعزیزم یوسف جان میخوام منو ببخشین اگه حرفام،کارام ورفتارام باعث ناراحتیتون میشه.بخدا دست خودم نیست!نمیدونم چرااینطوری شدم،حالم خیلی بده!!!!!!بگذریم...........

بلاخره مهرماهم اومد و مدارسم باز شدن انتظار راحیل جونم به پایان رسید!!بس که انتظار اول مهر رو میکشید!روز اول صبح زود قبل از همه مون پاشدبااینکه شب قبل همش نگران بود که دیر بیدار شه!لباسشو پوشید و خاله حنانه اومد دنبالش بعد دوتا دوستای دیگشون که دخترای همسایمون ودوتا خواهر هستن اومدن خونمون باهم برن مدرسه! راحیل جون خیلیی خوشحال بود همش میخندید!

ازچپ به راست،خاله حنانه_راحیل_فاطمه_مریم

روز قبل از شروع مدارس تو همش لباساووسایل راحیلو برمیداشتی تنت میکردی وباخودت میخوندی،مثلا رفتی مدرسه!راحیلم عصبانی میشدو میومد شکایتتو پیش من میکرد!

تازه دست از سر کفشاشم بر نمیداشتی!

بیچاره روز قبلش همش میخواست وسایلشو بیاره همش نگاشون کنه،اما تو مگه میذاشتی!سریع ازش میگرفتیشون...

بهت میگفتم عزیزم نباید دست بگیری خراب میشن!تو هم پا میشدی میبردیشون میذاشتیشون سرجاشون تو اتاق راحیل،دست خودشم نمیدادی!چون بهت گفتم خراب میشن...الهی مامان فدات بشه

راحیل که از مدرسه اومد نهار خوردو سریع رفت تو اتاقش در رو هم قفل کرد که تو نتونی مزاحمش بشی!بیچاره میخواست تکالیفشو انجام بده! تو پشت در میموندیو هی در میزدی و میگفتی:یاحی(راحیل)

اونم اصلا جوابتو نمیداد،اما تو بازم صداش میزدی....

دیگه کلافه شدی،کم کم داشتی بیخیال میشدی دلم برات سوخت!

راحیلو صدا زدم گفتم در رو باز کن رهام قول میده پسر خوبی باشه و دست به وسایلات نزنه،فقط کنارت میشینه!راحیلم قبول کرد.تو هم خوش قولی کردیو دست به هیچی نزدی فقط همونجانشستی!

روز بعد که راحیل رفت مدرسه،با بابایی رفتیم یه سه چرخه برات گرفتیم تا سرگرم بشی دیگه دست به وسایلای راحیل نزنی!خیلی ازش خوشت اومد...

دیگه دست از سر راحیلم کشیدی وهمش رو حیاط در حال بازی هستی!راحیلم خوشحال تر از تو که دیگه کاری به کارش نداری!!وروزا دیگه با خوشحالی به مدرسه میره...

 

عصر پنجشنبه با دختر عموت فاطمه جون وشوهرش آقا میلاد رفتیم بی بی حیات.شبو یه اتاق گرفتیم اونجا موندیم.جمعه هم تا غروب اونجا بودیم خیییلییی خوش گذشت،تو همش بغل اونا بودی چون خودشون هنوز بچه ندارن تو رو هم خیلییی دوست دارن. 

راستی پسرم کم کم داریم به تولدت نزدیک میشیم،باورم نمیشه چه زود میگذرن روزا!دیگه 2ساله شدی،واسه خودت مردی شدی ماشاا...ایشاا...همیشه سلامت و شاداب بمونی عشق مامان.

رهام تا امروز اسال و 23 ماهو 19 روز سن دارد... 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 7 مهر 1392ساعت 10:04 توسط مامان | |

این عکساتو خاله آرزو برات درست کرده،ممنون خاله جونم که اینقده منو دوست داری....

 

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 29 شهريور 1392ساعت 17:21 توسط مامان | |

سلام به گل پسرخودم،بابت دیر به دیر پست گذاشتنم معذرت میخوام گلم،بخدا اصلا وقت نمیکنم.بخصوص به شروع مدرسه ها هم نزدیکیم ومنم این چند روزا وسایل آبجی راحیلو آماده میکردم!خدارو شکر دیگه تموم شدن فقط لباسش آماده نیسته که اونم پارچه گرفتم دادم به خیاط براش بدوزه،امیدوارم خوب دربیاد.چون اصلا لباسای آماده رو دوست ندارم.راحیل جونم امسال میره کلاس دوم واسه خودش خانمی شده عزیزم.نمیدونم از اول مهر که اون میره مدرسه باتو چکار کنم!آخه روزا همش باهمین،هر جااون بره تو هم دنبالش راه میفتی،طرفای صبح که نمیذارم از خونه بیرون برید!شماهم دوتایی میشینیدپای تلویزیون وبرنامه های کودکو تماشامیکنید،طرفای عصر همش میرین خونه عزیز(مامان خودم)که دیواربه دیوار خونه ی خودمونه!راحیل که بخاطر خاله حنانه که اونم امسال میره کلاس چهارم،همش میخواد بره خونه ی عزیز،خیلیی باهم جورن همش پیش همن.توهم هر جا راحیل بخواد بره دنبالش راه میفتی!واقعا خیلییی خدارو شکر میکنم که کنار عزیزجونیم خیلییی بهم کمک میکنه،بخصوص تو بچه داری،از زمانی که به دنیااومده بودی تاالان،چه موقع گریه کردنات،چه خوابیدنت چه مریض شدنت چه از شیرگرفتنت چه راه رفتنت چه از پوشک گرفتنت و خیلییییییی چیزای دیگه بهم کمک کرد!واقعا ازش ممنونم بااینکه خودش میگرن داره وهمش سردرده وفشارخونشم بالاست،خیلیی بهم کمک میکنه،همیشه خودشوفدای دیگرون میکنه برای خاله ها هم هیچوقت کم نمیذاره!یه زن به تمام معناست اینو من نمیگم همه میگن.مامان خیلیییی دوست داریم.....توهم خلیی به عزیز وابسته شدی،عزیز هروقت که میاد بهمون سرمیزنه توهم دنبالش راه میفتی میری خونشون.به عزیز بیشترازمن وابسته ای.چون خیلیی دوست داره وبهت محبت میکنه.ایشاا...همیشه سالم باشه سایه اش ١٠٠سال دیگه رو سرمون باشه!

راستی الانم قشنگ میتونی حرف بزنی وجمله میگی،هر چیو بگیم تو هم میتونی بگی.تشویقحالا تو پست بعدی اگه یادم بود کلمه ها و جمله هایی رو که الان بلدی ومیگی برات مینویسم.

صبحها که بخوام جلوتونو بگیرمو بیرون نریدمجبورم خوراکی یا چندجور میوه رو تزئیین کنمو براتون بذارم شماهم بشینید پای تلویزیون.آخه تزئیین کردنو خیلیی دوست داری قلبهمین که یه خوردنی یامیوه ای رو براتون تزئیین کنم همچین ذوق میکنی.راستی گوجه فرنگی خیلیی دوست داری خوشمزهمنم که تازه گوجه گرفته بودمو کوچیکو بزرگ داشتن اومدم اینجوری براتون تزئیین کردم.

رهام و راحیل در حال تماشاکردن تلویزیون

اینجا راحیل بیچاره اومد یه چیز برداره بخوره زدی زیر گریه که نخور اینا مال من هستن.گریهبس که شکمویی جیگر

اونم بیچاره بیخیال شدناراحت

 

جمعه ی هفته ی قبل با عزیز جون و خاله ی خودم و مامان بزرگ خودم رفتیم یکی از روستا ها واسه تفریح(سربنان)خیلییی خوش گذشت.

اینجا تو بغل آقا جونی

اینجاهم کفشای منو پوشیدیو داری دنبال راحیل که با خاله حنانه از دست تو فرار کردن،میگردی!

پیداشونم نمیکنی.

اینم عکسایی از آبجی راحیل که رفته بودیم خونه ی عمه زهرا ازش گرفتم.

راستی پنجشنبه ای هم چهلم آقا جون بود،واقعا چه زود گذشت.چهل روزه که آقاجونو از دست دادیم.از همین جا براشون طلب آمرزشو مغفرت میکنم.

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 24 شهريور 1392ساعت 11:11 توسط مامان | |

سلام به شاه پسر خودم!معذرت میخوام این چند روز اصلا وقت نداشتم بیام برات بنویسم،آخه بد جور درگیر آماده کردن وسایل و لباس مدرسه ای برای آبجیت راحیل بودم!دختر گلمم امسال میره کلاس دوم!وسایل که برا اون میگرفتم تو بیشتر از اون خوشحال میشدیو ذوق میکردی!اینقده مهربونی که خدا میدونه،آبجی راحیلتو هم خیلییی دوست داری.هر چی از خوبیات بگم کم گفتم مامانی!از هر لحاظی که فکر کنی،آرومو عاقل هستی هیچوقت بهونه ی چیزیو نمیگیری مگه اینکه گرسنه باشیاسترسدیگه هیچی!ماشاا...خیلییی شکمو هستی و همش باید یه چیز تو دهنت باشه،به هیچ خوردنی دست رد نمیزنیچشمکچه خودم بهت بدم چه دیگران!همشم تو آشپز خونه دنبال خوردنی میگردینیشخنداگه شکمت سیر باشه دیگه اینقد پسر گلی هستی،اینقدآرومی که خدا میدونه،فقط دلم میخواد سرتا پاتو ببوسمماچواسه همه ی فامیل خیلی عزیزی خیلیییییییییییییییییقلبراستی 6شهریور ماه که چهارشنبه بود تولد منو بابایی بود،هوراآخه هر دومون تو یه روز به دنیا اومدیم واین واسه خیلییییی جالبهتشویقمن واسه بابایی یه موذر گرفتم که مخصوص گوش و بینی هستش بابایی هم یه زمین خریده بود به نام من زداز خود راضیاینم از هدیه هامون.

همش به بابایی میگی بذارت رو ماشین!

یه وقتایی بابایی بخواد بره بانک زودتر ازاون میری آماده میشی،جلوی در رو میگیری!

اینجا بابایی بهت گفت که نمیتونم ببرمت اخماتو کشیدی تو هم و جلوی در رو گرفتیعصبانی

منم از ترس اینکه گریه شی لباس پوشیدمو به باباگفتم مارو برسون پارک بعد برو بانک!تااینکه از جلوی در رفتی کنار...

منو ببخش عزیزم نتونستم عکسای بیشتری برات بذارم،وقت نکردم ایشاا...به همین زودی با عکسای قشنگ برمیگردم!

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392ساعت 18:56 توسط مامان | |

 

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392ساعت 18:44 توسط مامان | |

بنام خدا......

پسر عزيزم اين وبلاگو برات ساختم تا ازهمه ي خاطرات تولد و بچگيت بگم...

از اونجايي كه خودم برادر نداشتم بچه ي اول خونواده هم بودم آرزوم اين بود

وقتي ازدواج كردم بچه اولم پسر باشه تابتونم پدرو مادرمو خوشحال كنم.بچه ي

اولم كه بدنيا اومددختربود.بازم خدارو شكر كردم كه سالمه و خدا ميدونه خيلي

هم برامون عزيز شد.اسمشو راحيل گذاشتم...

بعد از 6 سال باز باردار شدم بازم گفتم خدايا اول سالم باشه حالا چه دختر چه

پسر...ولي تو دلم يه پسرو طلب ميكردم.7ماهه باردار بودم رفتم براي تعيين

جنسيت سونوگرافي.نميدوني چقد استرس داشتم.وقتي دكتر گفت بچت

پسره نميدوني چه حالي شدم!اصلا باورم نميشد.فكر كردم دارم خواب

ميبينم.رو به دكتر گفتم تورو خدا اشتباه نميكنيد.دكتر گفت گفت نه عزيزم اين

يكيو مطمينم.اصلا نفهميدم چكاركردم اشك از چشام جاري شدوپريدم طرف

دكترو شروع كردم به بوسيدنش...

خلاصه تا اينكه بدنيا اومديو شدي همه ي زندگيمون.واسه همه ي خونواده

عزيزشدي پسرم به خصوص آقاجون.بدون اندازه ي تموم دنيا و آدماش دوست

داريم و الان كه 1سالو 9 ماه داري هنوزم هميشه سرنماز خدارو شكر ميكنم

كه يه پسر سالمو باهوش وقشنگ بهم داد...عزيزم منو ببخش كه دير برات

وبلاگ ساختم ولي خاطرات وعكسايي از بچگيت هم برات مينويسمو ميذارم گلم...

 


[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 12 شهريور 1392ساعت 18:34 توسط مامان | |

سلام گل مامان.بازم اومدم واسه تو عزیزم بنویسم.خداروشکر دیگه هیچ مشکلی از طرف تو ندارملبخندنه دیگه باید پوشکت کنم نه دیگه بهت شیر بدماوهاز هر2مصیبت به هر سختی بود،راحت شدمهوراهورا

رهام جون نمیدونم چرا اینقده دوست داری لباس دخترونه تنت کنیم؟؟!!فکر کنم خودتم میدونی خیلییی ناز و دلبر میشی!چشمکچند روز پیش خونه ی عزیز بودیم خاله ام از یزد اومده بودن اونجا.دخترش نازنین فاطمه یک ماه از تو بزرگتره.همش بهم اشاره میکردی لباس اونو تنت کنم!!تعجبما هم بایه مکافاتی لباسای اونو در آوردیمو تن تو کردیم.واااای خیلی ناز شدی عشقمقلبماچعین یه دختر شدیتعجبماچمیخواستیم فقط بخوریمتخوشمزهخوشمزهماچ

نازنین فاطمه-رهام

اینجادیگه نازنین گریه کردو لباسشو میخواست،منم اومدم از تنت دربیارمش که زدی زیرگریهگریهبه زوراول اونو آروم کردیم که لباسشو نخواد بعد تورو که گریه نکنی!!قربون گریه ات برم مامانماچ

اینجا هم شال منو از سرم درآوردی سر خودت کردی!!

الهی من فدای تو بشم که نمیدونم دختری یا پسرررر؟؟!!سواللبخندماچ

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1392ساعت 17:17 توسط مامان | |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com